به گزارش «سراج24»، امتحانات خرداد دانشآموزان رو به اتمام بود و سه ماه تعطیلات تابستان را در پیش رو داشتند؛ هر کدام از والدین برنامهای برای فرزندان خود داشتند؛ در دوران جنگ تحمیلی کسی را سراغ داریم که با آنکه خودش فرمانده بود، میخواست فرزندش هم سهمی در دفاع مقدس داشته باشد، فرزندی که 11 ـ 12 سال بیشتر نداشت.
«ابوالحسن برونسی» برنامهریزی پدر شهیدش برای تعطیلات تابستان را در «خاکهای نرم کوشک» این گونه روایت میکند:
***
آخر بهار بود، سال 1363. درست همان روزی که امتحانهای خرداد ماه تمام شد، پدرم از جبهه زنگ زد؛ مادرم رفت خانه همسایه و باهاش صحبت کرد؛ با لبخند برگشت.
ـ حسن آقا بلند شو وسایلت را جمع و جور کن که فردا میآن دنبالت.
ـ دنبال من؟! برای چی؟
ـ برای همون چیزی که دوست داشتی.
یکهو یاد قولی افتادم که پدر داده بود؛ علاقه زیادی داشت مرا ببرد جبهه؛ با خوشحالی گفتم: «جبهه؟!».
ـ بله پسرم؛ فردا آقای حسینی میآن. بابات گفت رخت و لباسهایت رو ببندی و آماده باشی.
ناراحتیام از همین جا شروع شد؛ آن وقتها یازده دوازده سال بیشتر نداشتم؛ دوست داشتم جبهه هم اگر میخواهم بروم، همراه عمویم بروم؛ همین را هم به مادرم گفتم. او گفت: «قرار شد دیگه بهانه نگیری».
احساس دلتنگی بدجوری آمد سراغم؛ خانه عمو همان نزدیکی بود؛ شب که آمد خبر بگیرد، زدم زیر گریه و جریان را برایش تعریف کردم. آخرش هم گفتم: من دوست دارم یا با، بابا برم جبهه، یا با خودت».
دستی به سرم کشید و گفت: «من که الان نمیتونم برم جبهه».
ساکت شد. من همین طور گریه میکردم. باز به حرف آمد و گفت: «حالا نمیخواد این قدر گریه کنی دیگه، فردا صبح خودم میآم این جا که به آقای حسینی بگم تو رو نبره».
به این هم قانع نشدم؛ گفتم: «ولی من جبهه هم میخوام برم».
خندید و گفت: «خیلی خوب حالا یه کاری میکنم».
خداحافظی کرد و رفت. صبح زود، دوباره آمد. وقتی آقای حسینی پیداش شد، خودش رفت سراغش. باهاش صحبت کرد و جریان را بهاش گفت. آقای حسینی طبع شوخی داشت. یکراست آمد سر وقت من. تو چشمهام نگاه کرد، بلند و با خنده گفت: «نمیخوای بیای جبهه؟!».
نگاهم را از نگاهش گرفتم. آهسته گفتم: «نه».
یگهو گفت: «به!» دست گذاشت بالای شانهام. ادامه داد: «به همین سادگی؟ مرد حسابی بابات پدر ما رو در میآره، اون منتظره که امروز تو رو ببینه؛ زود بر و لباس بپوش بیا».
اصرار عموم فایدهای نداشت. حتی مادرم مداخله کرد که اگر بشود بعداً بروم، ولی آقای حسینی پا توی یک کفش کرده بود که مرا ببرد. آخر هم حریفش نشدیم. گفت: «اگه میخوای بیای جبهه، باید مرد بشی و دیگه این حرفهای بچهگانه رو کنار بگذاری؛ زود حاضر شو که بریم».
آن موقع ساک نداشتم؛ لباسها و بند و بساط دیگر را تو یک بقچه سفید بستم. با مادر و بقیه خداحافظی کردم. نشستم ترک موتور. آقای حسینی گازش را گرفت و یکراست رفت فرودگاه. وقتی دیدم با موتورش دارد میآید، پیش خودم فکر کردم حتماً میخواهد موتور را هم ببرد جبهه ولی توی فرودگاه موتور را سپرد به یکی از نگهبانهای آن جا و گفت: «من الان بر میگردم».
گوشه پیراهنش را کشیدم و گفتم: «مگه شما نمیخوای بیای؟!»
گفت: نه، من تو رو میسپرم به یکی از بچهها که ان شاءالله با اون بری.
وقتی دید هول کردم، زود گفت: «از دوستهای باباته، یکراست تو رو میبره پیش حاج آقا». مرا سپرد دست او، چند تا سفارش قرص و محکم هم بهاش کرد و خودش برگشت. باهاش رفتم تو محوطه فرودگاه، چهار، پنج تا هواپیما آنجا بود. پلههای یکیشان باز شده بود و چند تا نظامی داشتند سوار میشدند، ما هم رفتیم آنجا. یک سرهنگ خلبان پلهها ایستاده بود. هر کس را که میخواست سوار شود، دقیق بازرسی میکرد. نوبت من شد. اولش گفت: «کارت شناسایی».
رفیق پدرم پشت سرم بود. برگشتم بهاش نگاه کردم. گفت: «کارت شناسایی که حتماً نداری، شناسامه بده».
بقچهام را نشانش دادم و به ناراحتی گفت: «من غیر از این هیچی ندارم!»
سرهنگ گفت: «با این حساب شما باید برگردی و بری خونهات».
رفیق بابام دستپاچه گفت: «این پدرش تو جبهه است، آقا برونسی...» شروع کرد به توضیح دادن قضیه. ولی هر چه بیشتر گفت، سرهنگ خلبان کمتر موافقت کرد. آخرش هم نگذاشت بروم. من هم نه بردم و نه آوردم. بنا گذاشتم به گریه کردن؛ آن هم چه گریهای! به سرهنگ گفتم: «چرا اذیت میکنی، بگذار برم دیگه».
ناله و زاری هم فایدهای نداشت. او کوتاه آمدنی نبود. آخرش بقچه را دادم به رفیق بابام. با آه و با ناله گفتم: «به بابام بگو اینا نگذاشتن من بیام، بگو بیاد همه شونو دعوا کنه!».
دستی به سرم کشید. مهربان و با محبت گفت: «ناراحت نباش حسن جان، من به محض این که رسیدم اهواز، به حاج آقا میگم زنگ بزنه اینجا، انشاءالله با هواپیمای بعدی حتماً میآی».
همان سرهنگ خلبان مرا بُرد اتاق خودش. هنوز شدید گریه میکردم و اشک میریختم، مثل باران از ابر بهاری. دو تا سرهنگ دیگر هم توی اتاق بودند. کمی که آرامتر شدم، یکیشان رو کرد به من و با خنده گفت: «اسمت چیه سرباز کوچولو؟»
این قدر ناراحت بودم که دوست نداشتم جوابش را بدهم. وقتی دیدم همین طور دارم نگام میکند، به خلاف میلم، آهسته گفتم: «حسن».
پرسید: «تو با این قد و هیکل کوچولو، جبهه میخوایی چه کار کنی؟»
با ناراحتی جواب دادم، «جبهه میرن چی کار کنن؟ میرن بجنگن دیگه». دو ساعتی همانجا بودم و هی دلم شور میزد و انتظار میکشیدم. صدای زنگ تلفن مرا به خود آورد. همان سرهنگ گوشی را برداشت.
ـ الو بفرمایید... سلام علیکم... اسم شریف .... آقای برونسی..
تا اسم بابام را شنیدم بلند شدم وایستادم؛ کم مانده بود از خوشحالی بال دربیاورم. آن سرهنگ گوشی را گذاشت و رو کرد به من و گفت: «خوشحال باش سرباز کوچولو».
پرسیدم: «برای چی؟».
گفت: «میخوایم با هواپیمای بعدی بفرستیمت».
زیاد معطل نشدم. هواپیمای بعدی آمد توی باند. من و خیلیهای دیگر سوار شدیم. نزدیک ظهر رسیدم فرودگاه اهواز. همین که پیاده شدم، چشمم افتاد به آقای خلخالی. از دور داشت میدوید و میآمد طرف من تازه متوجه گرمای هوا شدم. خورشید انگار از فاصلهای نزدیک میتابید. همان اول کار، احساس میکردم پوست صورتم دارد میسوزد.
آقای خلخالی رسید. سلام کردم. جواب داد و احوالم را پرسید. گفتم: «من اومدم، الان هم نمیدونم کجا برم؟»
خندید و گفت: «پدرت هم برای همین به من زنگ زد که بیام اینجا و تو رو ببرم پهلوش».
دستم را گرفت. باهم رفتیم پای یک تویوتا. خودش نشست پشت فرمان. سوار که شدم، راه افتاد.
رفتیم تو شهر اهواز و از آن جا هم رفتیم به یک پادگان. دیرم میشد کی پدرم را ببینم. شروع کردیم به گشتن. از این اتاق به آن اتاق، و از این ساختمان به آن ساختمان. دست آخر تو یک زیرزمین پیداش کردیم. با چند نفر دیگر دور هم نشسته بودند. تا مرا دید، بلند شد. آمد طرفم. چهره صمیمیاش، تمام وجودم را گویی یکدفعه آرام کرد. با خنده گفت: «تو اینجا چه کار میکنی، پسرم؟».
چه لحظهای نتوانستم جواب بدهم. وقتی هم خواستم چیزی بگویم، گریهام گرفت. با ناله گفتم: «منو خیلی اذیت کردن بابا!» خم شد و مرا بوسید. گفت: «گریه نکن پسرم. تو دیگه اومدی اینجا که مرد بشی ان شاء ال»له.
رو کرد به آقای خلخالی. احوال او را هم پرسید و کلی ازش تشکر کرد. بعد دست مرا گرفت. برد پیش بقیه.
ـ پسرم، ناهار خوردی؟
ـ نه.
زود برام غذا آوردند. با اشتهای زیاد خوردم. تازه آن وقت رفتم تو فکر منطقه.
ـ بابا! جبهه همین جاست؟
ـ نه.
ـ پس کجاست؟
ـ انشاءالله ساعت 4 قراره که با یک کاروان بریم جبهه.
بعداً فهمیدم که تیپ امام جواد (سلام الله علیه) را منتقل کردند به یک روستای متروکه. ساعت 4 بعد از ظهر، با یک کاروان راه افتادیم به سمت آنجا و از اهواز زدیم بیرون.
بین راه، کنار جاده و توی دشت، تا دلت بخواهد، تانکهای سوخته و درب و داغان ریخته بود. برای اولین بار بود که آن طور چیزها را میدیدم. خیره خیره نگاهشان میکردم. توی ماشین، کنار بابا نشسته بودم.
ـ بابا! چرا این تانکها این جوری شدن؟
ـ سؤال خوبی کردی پسرم.
ـ این جادهها و این بیابونها همه دست دشمن بود، یعنی عراقیها خاک ما رو اشغال کرده بودند، ما هم باهاشون جنگیدیم و از خاک خودمون بیرونشون کردیم، این تانکها هم که میبینی همهاش مال دشمنه که گذاشته و فرار کرده.
همه چیز برام تازگی داشت، حتی روستای متروکهای، که نزدیک غروب رسیدیم آنجا. ما جزو اولینها بودیم که وارد روستا شدیم. غیر از خانههای کاه گلی و نیمه خراب، تک و توکی هم خانه سالم و پا برجا به چشم میخورد. بعضیها میرفتند توی همانها و بعضیها هم چادر میزدند.
یک خانه دو طبقه بود که ظاهر سالمی هم داشت. چند تا بسیجی رفتند توش. داشتند جا خوش میکردند که یکی از دوستهای بابام رفت سر وقتشان.
ـ بیاین پایین، یک جای دیگه برای خودتون جفت و جور کنین.
ـ برای چی؟
ـ نا سلامتی این تیپ مسئولی هم داره، این جا باید ساختمان فرماندهی بشه. بیچارهها زود شروع کردند به جمع کردن وسایلشان. یکهو دیدم بابام اخمهاش را کشید توی هم. رفت نزدیک رفیقش.
ـ چرا این حرف رو زدی؟ فرماندهی یعنی چی؟!
بابا خیلی ناراحت حرف میزد و به آنها گفت: «نمیخواد بیاین بیرون، همین جا باشین».
رفیقش گفت: «پس شما چی حاج آقا؟»
بابا گفت: «خدا برکت بده به این همه چادر».
بسیجیها آمدند بیرون گفتند: «مگه میشه حاج آقا که شما توی چادر باشین و ما این جا؟ اصلا حواسمون به شما نبود، باید ببخشین».
بالاخره هم بابام حریفشان نشد؛ همان جا را ساختمان فرماندهی کرد، ولی بسیجیها را هم نگذاشت بیرون بروند. گفت: «این خونه برای ما بزرگه، شما هم میتونین ازش استفاده کنید».
ما بین رزمندهها، یکیشان خیلی باهام شوخی میکرد و هوای مرا داشت. اسمش «علی درویشی» بود. خدا رحمتش کند، او هم مثل بابام توی عملیات بدر شهید شد. همان اولین برخورد، یک کمپوت بهام داد و گفت: «حالا که اومدی جبهه، هی باید کمپوت و کنسرو بخوری».
خورشید رفته رفته داشت پشت افق ناپدید میشد. هوای گرم جنوب کم کم تبدیل میشد به خنکی. همراه بقیه وضو گرفتم و نماز خواندم. با این که آن وقتها بچهها بودم، ولی حقیقتا نماز آنجا، نماز دیگری بود. هنوز که هنوز است، فکر کردن به آن لحظهها لذت خاصی برام دارد.
آن شب بعد از شام، دور و برم پدرم خلوتتر شد. مرا نشاند کنار خودش. دستی به سرم کشید و پرسید: «میدونی برای چی قبول کردم که بیای جبهه؟»
با نگاه لبریز از سوالم گفتم: «نه».
گفت: «تنها کاری که توی این سه ماه تعطیلی از تو میخواهم، اینه که قرآن یاد بگیری».
پشت جبهه هم که بودیم، حرص و جوش این یک مورد را زیاد میزد.
همیشه دنبال همچین فرصتی میگشت که نزدیک خودش باشم و خواندن قرآن را یاد بگیرم. بعد از این که کلی نصیحت کرد و حرف زد برام، آخرش گفت: «حالا هم میخوام ببرمت اهواز که او نجا بری کلاس قرآن، خودم هم هر دو سه روزی میآم بهت سر میزنم».
ـ من اهواز نمیرم بابا!
ـ برای چی؟
ـ من اومدم اینجا که پیش خودت باشم.
ـ گفتم که، میآم بهات سر میزنم پسرم.
ـ یک کاری کن که من بمونم همین جا.
کم مانده بود گریهام بگیرد. دلم یک ذره هم به رفتن به اهواز راضی نمیشد. یکدفعه دیدم یک روحانی کنارمان نشسته.
ـ چیه آقای برونسی؟ میخوای حسن قرآن یاد بگیره؟
ـ بله حاج آقا جباری، اصلاً جبهه آوردمش برای همین کار.
ـ حالا میخوای چه کار کنی که حسن آقا ناراحت شده؟
ـ میخوام بفرستمش اهواز پیش آقای فتح که اون جا بهاش قرآن یاد بده.
آقای جباری نگاهی به صورتم کرد. انگار اضطرابم را گرفت.
ـ نمیخواد بفرستیش اهواز حاج آقا.
ـ چرا؟
ـ من خودم همین جا به حسن آقای گل قرآن یاد میدم، ان شاءالله چند ماه میخواد بمونه؟
ـ دو ماه شاید هم دو ماه و نیم.
ـ به امید خدا، توی یک ماه روخوانی قرآن رو یادش میدم.
گویی همه دنیا را بخشیدند به من. از فرط خوشحالی نمیدانستم چه کار کنم. بابا خندهای کرد و بهام گفت: «خدا برات رسوند».
ـ اول از همه هم دعای کمیل رو یادش میدم، از همین فردا هم شروع میکنیم.
ـ پس اگر ممکنه وقت کلاس رو بگذارین برای بعد از ظهرها.
ـ اشکالی نداره، کلاس ما باشه برای بعد از ظهر.
آقای جباری خداحافظی کرد و از پیشمان رفت. به وقت کلاس فکر کردم و از بابا پرسیدم: «مگه صبحها میخوام چه کار کنم؟»
گفت: «منتقلت میکنم به گروهان».
پرسیدم: «گروهان؟! گروهان دیگه چیه؟» برام توضیح داد و گفت: «میخوام صبحها مثل یک مرد، اسلحه بگیری دستت و بری قاطی بسیجیها آموزش ببینی».
صبح فردا باهم رفتیم اهواز. داد، یکدست لباس بسیجی اندازه تنم دوختند. بس که ذوقزده شدم، از همان توی خیاطی لباسها را پوشیدم. وقتی برگشتیم به روستای متروکه، بردم پیش آقای محمدیان، فرمانده گروهان خیرالله. بهاش گفت: «این بچه ما از فردا، صبحها در اختیار شماست. میخوام همچنین آموزشش بدی که به قول خودمون عملیاتی بشه.
همان روز یک اسلحه کلاش تحویل گرفتم. قدش، شاید سی، چهل سانت از خودم کوچکتر بود! اول کار، حملش مشکل بود، کم کم ولی بهاش عادت کردم و آسان شد برام.
صبحها توی مراسم صبحگاه، پرچمدار گروهان من بودم که جلوتر از همه من ایستادم بعد از مراسم و ورزش آموزش شروع میشد. به مرور، پرتاب نارنجک، کاشتن مین و شلیک با انواع و اقسام اسلحهها را یاد گرفتم.
بیشتر از آموزش، حرص و جوش کلاسهای قرآن را میزدم. هر روز بعد از ظهر آقای جباری میآمد و خوب باهام سر و کله میزد. تو ظرف یک، دو هفته، جوری شد که قشنگ روخوانی میکردم. یک بار هم با آقای جباری رفتیم پیش بابا.
ـ حسن دیگه تو کار قرائت راه افتاده، حالا هم میخواهد از روی قرآن برای شما بخونه.
ـ یعنی توی این چند روزه راه افتاده!
ـ بله، مگه تعجب داره حاج آقا؟
ـ آخه این حسن آقای ما، توی مشهد یه کمی همچین تنبل تشریف داشتن.
رفتیم بالای پشت بام که خلوت بود. چند تا آیه قرآن را شمرده شمرده خواندم. تو نگاه بابا برقی از خوشحالی میدرخشید. وقتی خواندنم تمام شد، رو به آقای جباری کرد و گفت: «به لطف خدا، خلوص نیت و زحمت شما خیلی زود داره نتیجه میده حاج آقا».
دو ماهی آنجا ماندم. با همه سختیهایی که داشت، خیلی شیرین بود. آموزش قرآن و احکام، آموزشهای نظامی و مخصوصاً رزم شبانهاش، حسابی به آدم میچسبید.
بهترین خاطرهام از آن دوره، تو نیمههای شب بود؛ وقتهایی که بابا بلند میشد و در دل شب نماز میخواند و قرآن. دلم هنوز پیش آن نالهها و راز و نیازهای پر سوز و گداز مانده است!
نزدیک شهریور ماه به ام گفت: «بابا جان کمکم باید حاضر بشی که ان شاءالله برگردی مشهد».
چند بار دیگر هم این حرف را زد. هر بار با جدیت و با سماجت میگفتم: «من دیگه از اینجا نمیرم».
ماندن آن جا شیرینی خاصی داشت برام؛ مخصوصاً که بو برده بودم قرار است عملیاتی هم بشود پدرم حرفی نداشت که توی عملیات شرکت کنم. گیر کار از طرف فرماندهان رده بالا بود. گفته بودند: «بچه آقای برونسی و بچههای هم سن و سال اون، به هیچ وجه نمیتونن توی عملیات شرکت کنن».
شاید برای همین بود که پدرم میگفت: «دیگه شرعاً درست نیست که من تو رو ببرم عملیات».
تو گیر و دار رفتن و نرفتن، یک شب ساعت حدود یک بود که از خواب بیدارم کرد و آهسته گفت: «بلند شو حسن جان».
زود توی جام نشستم. نگران پرسیدم. «چی شده؟»
دستی به سرم کشید و گفت: «پاشو پسرم حاضر شو که میخوای بری دیدار امام».
در همان حالت خواب و بیداری چشمام گرد شد. ذوق زده پرسیدم: «دیدار امام؟! کی؟»
گفت: «همین حالا باید حاضر بشی».
خوشحالی تمام وجودم را گرفت؛ نفهمیدم چطور وسایلم را جمع و جور کردم. یک ماشین بیرون منتظرم بود؛ دم رفتن، یک آن فکری آمد توی ذهنم؛ نکنه بابا میخواد این جوری منو بفرسته برم مشهد. قدمهام توی رفتن سست شد؛ یکدفعه ایستادم، رو به بابا کردم و گفتم: «میخوام پیش شما بمونم».
این بار ولی دیگر حریفش نشدم؛ گفت: «تو برو پسرم، منم دو سه روز دیگه میآم».
بالاخره هم راهی مشهد شدم؛ دو سه روز بعد خودش آمد؛ مرخصیاش کوتاه بود؛ دم رفتن هم خودش تنها رفت؛ اصرارهای من برای همراهی فایدهای نداشت.
خدا رحمتش کند؛ چند ماه بعد از شهادتش، پام به جبهه باز شد؛ همان دو ماه آموزش کلی به دردم خورد؛ هنوز هم هر وقت توفیقی میشود که قرآن بخوانم، خودم را مدیون همت او میدانم و مدیون حرص و جوشهایی که برای تربیت صحیح زد.



